آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 37
  • بازدید دیروز: 28
  • بازدید هفته: 28
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

آرشیو برای ‘حکمت ها’ دسته ها

وِِرد سحری

 

  آن یـــــــار کزو خانه ی ما جای پــــری بود  ***  سـر تا قدمش چون پری از عیب بـری بود

دل گفت فرو کش کنم این شهر به بویش  ***  بیــچاره نـدانست کـه یـارش سفـری بــود

تنــــــهــا نه ز راز دل من پـــرده بر افتـــــاد  ***  تا بـــــود فلک شیــــوه ی او پــرده دری بود

منــــظور خردمنـــــد من آن مــــاه که او را   ***  با حســن ادب شیوه ی صـاحب نظـری بود

از چنــــگ منش اختـــر بــد مهـــر به در برد‌ ***  آری چه کنــــم دولت دور قمـــــــــری بـــود

عـذری بنــــه ای دل که تو درویشـی و او را  ***  در مملکت حســــن ســــــــــــر تاجوری بود

   اوقات خوش آن بود که بادوست به سر شد  ***  باقی هـــــمـــه بی حاصـلی و بی خبری بود

 خوش بود لبِ آب و گل و سبــــزه و نســـرین   ***  افسوس که آن گنج روان ، رهگذری بــــــــــــود

 خود را بکش ای بـلبل از این رشک که گل را  ***  با باد صبا وقت سحر جلوه گری بــــــــــــــــود

***

 هر گنـــج سعـــــــــادت که خدا داد به حافـظ

 از یُمــــــن دعای شب و وِرد سحــــــــری بود 

 

۱ نفر این پست را پسندیده است

واقعیت دنیا در کلام مولا علی (ع)

امیرالمومنین علی (ع)- آن که به حق دنیا را کنار گذاشته بود و زر و زیور دنیا هرگز او را نفریفت –

در باره دنیای زودگذر و فریبنده چنین میفرماید :

« شما را از دنیا بر حذر می دارم که با هاله ای از خواهش های نفسانی، شیرین و سرسبز می نماید.

خود را با نقد بودنش محبوب کرده و کالای اندکش را در دیده زیبا جلوه می دهد. 

در جامه ی آرزوها، خود را می نمایاند و به فریب، خویشتن را می آراید.

شادمانی و نعمتش را بر دوام نیست و از درد و اندوهش امان نتوان یافت.

بسیار فریبنده و آزاردهنده و رنگ به رنگ شونده و زوال یابنده،

پایان یافتنی و تباه شونده و شکم باره و مردم کش است.

…چه بسیار مردمی که بر دنیا اعتماد کردند و دنیا دردمندشان گردانید.

و چه بسیار کسانی که بر او اعتماد کردند و بر زمین شان کوبید!

چه مردم پر ابهتی را که حقیر ساخت و چه مردم پرشوکتی را که خوار کرد!

… آیا این است آن چه برای خود برگزیده اید یا بدان اطمینان داشته یا آزمند آن گشته اید؟

بد سرایی است برای کسی که به او بدگمان نباشد یا از خطرش بیمی به دل راه ندهد.

بدانید و خود می دانید که دنیا را خواهید گذاشت و از آن کوچ خواهید کرد.»

نهج البلاغه – خطبه ۱۱۰

۳ نفر این پست را پسندیده اند

ازامام علی (ع)پرسیدند

واجب و واجب تر کدامست؟ ،نزدیک ونزدیکترکدامند؟

عجیب وعجیبترچیست؟ سخت وسخت ترچیست؟

فرمود:واجب اطاعت ازخداوند . و واجبتر ازآن ترک گناه است.

نزدیک قیامت ونزدیکتر ازآن مرگ است .

عجیب دنیا وعجیب تر ازآن ،محبت دنیاست.

سخت قبراست وسخت تر ازآن ،دست خالی در قبر*

 

۱ نفر این پست را پسندیده است

محبوب ترین مردم

حدیث قدسی:«اَلْخَلْقُ عِیالی فَأَحَبُّهُمْ اِلَیَّ اَلْطَفُهُمْ بِهِمْ وَاَسْعاهُمْ فی حَوائِجِهِمْ(۵)؛ 

«مردم خانواده من هستند. پس محبوب ترین آنها نزد من، مهربان ترین و کوشاترین آنها در رفع نیازهای مردم است.».

(کافی، ج۲، ص۱۹۹٫)

این مطلب را می پسندم

حلم

 سُئِلَ عَنِ الحِلمِ فَقالَ: هُوَ أن تَملِکَ نَفسَکَ وَ تَکظُمَ غَیظَکَ و لایَکُونُ ذالِکَ اِلّا مَعَ القُدرَةِ 

  • از امام هادی (علیه السلام) معنای حلم را پرسیدند، فرمودند:
  • مالک نفس خود باشی و خشم خود را با وجود قدرت و توانایی بر انتقام، فرو خوری.
  •  (مستدرک الوسائل، ج۱۱، ص ۲۹۲) 
این مطلب را می پسندم

نسخه آرامش

باسه چیزهمیشه آشتی دارم.غیرت ، عبادت.  قناعت

وباسه چیز قهرم :  تنبلی.  جهل و  غرور

وهمیشه باسه کس همراهم. جوانمرد، مشاور، کوشنده

و ازسه کس گریزان: آزمندوطمع کار. دروغگو و حسود

وباسه کس همنشین:عالم با عمل. راهبرخردمند(دانایی)و تنهایی و راز

وازسه کس فراری: غیبت کننده.فاش کننده ی راز-خبرچین فتنه گر و بدحساب قدرنشناس

ویارسه کس :همسایه ی نیک.دوست صمیمی.زن وفرزندیاور

وسه چیزراخام می پسندم :سبزی وبکارت و زمین

وسه چیزپخته: تجربه، غذا، مرد

وقدردان سه چیز:عمر،سرمایه ، سلامتی

وباسه کس قطع رابطه دارم.حسود. جاهل. منافق

وناصح سه کس.ضایع کننده لحظه هاوتباه کننده ی نیکی هاوازبین برنده ی خیرات وبریات

وازسه چیزخرسندم.داده ی حق، آسایش، توفیق

وبه یاد سه کس همیشه هستم.خدا.پدرومادر،وانسان وفادار و باصبر

نوادرالحدیث فی معرفه العفیف والخبیث ج۲رکن الدین صائن ابن ناصری قرن ۴٫ه.ق

ارسالی از:استاد علیرضا عزیزی(نوا )-محقق و پژوهشگر در حوزه فرهنگ .

۲ نفر این پست را پسندیده اند

شعری در مورد دانایی

آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند.

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند .

آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ی آب است ولی تشنه بماند !

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند !! 

آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند !!

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند !!

آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند!!!

از کتاب معراج السعاده:

۸ نفر این پست را پسندیده اند

زندگی همین حالاست

از افلاطون پرسیدند:شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟
پاسخ داد:
‘از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله می کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود!
ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می گذارد،

سپس برای بازپس گرفتن سلامتیِ از دست رفته ،پول خود را خرج می کند.
طوری زندگی می کند که گویی هرگز نخواهد مرد

و بعد طوری میمیرد که گویی هرگز زندگی نکرده است!
آنقدر به آینده فکر می کند که متوجه ازدست رفتنِ امروزِ خود نیست ،

در حالی که زندگی ،گذشته یا آینده نیست، بلکه

زندگی همین حالاست…

 

۱ نفر این پست را پسندیده است

سخنان بزرگان

 سقراط

رفتار یک انسان ،آینه ای است که او چهره خود را در آن نشان میدهد.

افلاطون

فردی که حقیقتا مورد رحمت است ،احساس تواضع بسیاری دارد.

۲ نفر این پست را پسندیده اند

حکایتی زیبا از مولانا و شمس تبریزی

نردبان این جهان ما و منی /عاقبت این نردبان افتادنی
لاجرم آن کس که بالاتر نشست / استخوانش سخت تر خواهد شکست

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید:مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد:بلی.
مولانا:ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. 
…ـ در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
- با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
- پس خودت برو و شراب خریداری کن.
- در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.
مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد
مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند.آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.
هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:”ای مردم!شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.مرد ادامه داد:”این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:”ای مردم بی حیا!شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.”
رقیب مولوی فریاد زد:”این سرکه نیست بلکه شراب است.”
شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت ،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت:برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی،با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.
کتاب ملاصدرا.تالیف هانری کوربن.ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری

 

این مطلب را می پسندم

سقراط

اثر حکمت آنگاه در شخص حکیم پدیدار میشود که 

خویشتن را حقیر و ناچیز شمارد .

این مطلب را می پسندم

غزلی از حافظ

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

به کام و آرزوى دل چو دارم خلوتى حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

مرا در خانه سروى هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانى و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتى لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانى
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم

الا اى پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلى پیمان شکن دارم

خدا را اى رقیب امشب زمانى دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانى صد سخن دارم

چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم

به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم

۱ نفر این پست را پسندیده است

سقراط

جامعه زمانی حکمت و سعادت می یابد

که مطالعه کار روزانه اش باشد .

۱ نفر این پست را پسندیده است

سقراط

هیچ گنجی به از هنر ،

هیچ هنری بزرگوارتر از دانش

هیچ پیرایه ای بهتر از شرم

و هیچ دشمنی بدتر از خوی بد نیست .

۱ نفر این پست را پسندیده است

کور کردن با آینه

غلامی از قبیله قیس با مولای خود به نزد عثمان رفتند.

غلام اظهار داشت که مولایش با ضربه ی شدیدی چشم او را کور کرده است.

ولی ساختمان چشم سالم است.

مولا به غلام می گفت: دیه ی چشمت را می دهم از قصاص صرف نظر کن.

غلام از گرفتن دیه ابا داشت و تنها خواسته اش قصاص بود.

عثمان در حکم قضیه درمانده گردید.

از این رو آنان را به نزد حضرت علی (ع) برد و از آن حضرت تقاضای داوری کرد.

مولا یک دیه ی کامل به غلام تسلیم نمود تا از قصاص در گذرد. غلام نپذیرفت.

حاضر شد دو دیه بپردازد ولی باز هم غلام امتناع ورزید و به جز قصاص راضی نبود.

پس علی (ع) آینه ای طلبید و آن را گرم نمود.

آن گاه مقداری پنبه خواست و آن را تر کرد و بر اطراف چشم روی پلک های ارباب غلام قرار داد.

و چشم را در مقابل آفتاب نگه داشت و به وی فرمود : در آیینه نگاه کن.

چون قدری نگاه کرد کور شد، بدون اینکه آسیبی به ساختمان چشم وارد شود.

منبع: قضاوت های حضرت علی (ع) – تالیف آیت ا.. محمدتقی شوشتری

این مطلب را می پسندم