آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 183
  • بازدید دیروز: 389
  • بازدید هفته: 494
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

آرشیو برای ‘معمّا -طنز و لطیفه’ دسته ها

پستو(کوزه)

ترکمانی با یکی دعوا داشت. پستویی (کوزه ای)پرگچ کرد و پاره ای روغن بر سر آن گذاشت و از بهر قاضی رشوت برد.

قاضی بستد و طرف ترکان گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست. آخر کرد و مکتوبی مسجل (مهر و امضاء) به ترکمان داد.

بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد. ترکمان را بخواست که “در مکتوب سهوی است، بیار تا اصلاح کنم”.

ترکمان گفت: “در مکتوب من سهوی نیست. اگر سهوی باشد، در پستو باشد؟”

۱۱ نفر این پست را پسندیده اند

حکایتهای بهلول (۷)

بهلول در سر سفره 

 روزی بهلول با خلیفه سر یک سفره با همدیگر غذا می خوردند .

 ناگهان خلیفه در لقمه بهلول موئی دید و گفت : آن مو را ازلقمه خود برگیر.

در جواب گفت : سر سفره کسی که بدست مهمان نگاه می کند نشستن ندارد و ازمجلس خارج شد . 

 بهلول و سرکه 

 مریضی از بهلول برای دفع مرضش سرکه هفت ساله خواست. 

بهلول گفت : سرکه هفت ساله دارم ولی به کسی نمی دهم . 

مریض پرسید چرا نمی دهی ؟ 

 بهلول در جواب گفت: اگر می خواستم بدهم ،هفت سال نمی ماند .

 فلسفه کفشهای بهلول

 بهلول روزی به مسجد رفت و از ترس آن که مبادا کفش هایش را بدزدند یا با دیگری عوض شود ، آنها را زیر لباد ه اش پیچید و در گوشه ای نشست.

شخصی که کنارش بود چون بر آمدگی زیر بغل او را دید گفت:

به گمانم کتاب پر قیمتی در بغل داری؟ چه نوع کتابی است؟

بهلول گفت: کتاب فلسفه.

غربیه پرسید: از کدام کتاب فروشی خریده ای؟

بهلول گفت: از کفاشی خریده ام .

 پرسش خلیفه ازبهلول

روزی خلیفه از بهلول پرسید: تا به امروز موجودی احمق تر از خود دیده ای؟

 بهلول گفت: نه والله، این نخستین بار است که می بینم.

 

http://www.alisadeghi1379.blogfa.comمنبع :بهلول/

۱۱ نفر این پست را پسندیده اند

در چاه

خراسانیئی را پدر در چاه افتاد و بمرد. او با جمعی شراب می خورد؛ یکی آنجا رفت، گفت: “پدرت در چاه افتاده است”.

او را دل نمی داد که ترک مجلس کند، گفت: “باکی نیست، مردان هرجا افتند!”.

گفتند: “مرده است”. گفت: “والله شیر نر هم بمیرد”.

گفتند: “بیا تا بر کشیمش”. گفت: “ناکشیده پنجاه من باشد”

گفتند: “بیا تا در خاکش کنیم”. گفت: احتیاج به من نیست. اگر زر و طلاست، من با شما راضی ام و بر شما اعتماد کلی دارم. بروید و خاکش کنید!”

منبع: See more at: http://www.tebyan-zn.ir/News-Article/persian_

3 نفر این پست را پسندیده اند

نامه پیرزن به خدا !

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !

با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:

خدای عزیزم -بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.

این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام، اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …

کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …

همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا !

همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :

خدای عزیزم، چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!…

 

منبع : سایت تبیان


 

 

5 نفر این پست را پسندیده اند

بهلول و سر تراشی(۶)

 روزی بهلول سر شخصی را مشغول به تراشیدن شد.

در حین کار دستش لرزید و سر آن شخص زخم برداشت . 

 آن مرد شروع به داد و فریاد کردن که سر مرا بریدی . 

 بهلول گفت : خفه شو ! سربریده که حرف نمی زند . 

 

۶ نفر این پست را پسندیده اند

حالگیری پدرانه

16 نفر این پست را پسندیده اند

سخنانی پر معنی از بزرگان

 من هرگز شکست نخورده ام، بلکه راه هایی را کشف کرده ام که به آن چیزی که می خواهم منجر نمی شوند. - توماس ادیسون

در روزگاری که دروغ یک واقعیت عمومی است، به زبان آوردن حقیقت یک اقدام انقلابی است - منسوب به جورج ارول

همه ی افراد با استعداد هستند، اما اگر شما یک ماهی را بر اساس تواناییش در بالا رفتن از درخت بسنجید، آن ماهی تمام عمرش را بر این باور خواهد گذارند که یک بی دست و پای احمق است. - آلبرت اینشتین

وقتی می‌خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده‌ای که این را به دست آورده‌ای. – تنزین گیاتسو (چهاردهمین دالایی لاما)
آن کس که حاضر است یک ساعت از عمرش را تلف کند، هنوز ارزش عُمر را درک نکرده است. - چالرز داروین

افراد در جستجوی چیزی که بدان نیازمندند، به سفر می روند و برای یافتنش به وطن خود بازمیگردند. - جورج ادوارد مور

اگر نمی توانید چیزی را به سادگی توضیح دهید، آن چیز را به خوبی درک نکرده اید. – آلبرت اینشتین

تنها چیزی که “بدی” نیاز دارد تا موفق شود، سکوت و بی تفاوتی انسان های خوب است. - ادموند بورک

ترجیح میدهم تا مردم به خاطر کسی که هستم از من متنفر باشند تا به خاطر کسی که نیستم، به من عشق بورزند.- کرت کوبین
روزی که بدون خنده سپری شود، یک روزِ تلف شده است. – چارلی چاپلین
رفیق واقعی کسیه که به تو آزادیِ کامل میده تا خودِت باشی. – جیم موریسون

 1236511_357531254381844_1617653720_n (2)

۶ نفر این پست را پسندیده اند

ضرب المثل ازاشعارشاعران:

آسایش دو گیتی تفسیر این دوحرف است   با دوستان مروت با دشمنان مدارا «حافظ»

خدا گر ز حکمت ببندد دری    ز رحمت گشاید در دیگری «سعدی»

خدا گر زحکمت ببندد دری   به چفتش زند قفل محکم تری «ازساخته های عوام»

بسا نام نیکوی پنجاه سال   که یک کار زشتش کند پایمال «سعدی»

درخت مکرزن صد ریشه دارد   فلک ازدست زن اندیشه دارد « ازساخته های عوام»

نابرده رنج، گنج میسر نمی شود   مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد «سعدی»

ازفتنه ی پیرزن بپرهیز   چون پنبه ی نرم ز آتش تیز «نظامی»

آن که بود شرم وحیا رهبرش   خلق ربا یند کلاه ازسرش «ایرج میرزا»

آن دیو بود نه آدمی زاد   کز اندُهِ دیگران شود شاد «دهلوی»

آب دریا را اگرنتوان کشید   هم به قدر تشنگی باید چشید «مولوی»

خشت اول چون نهد معمار کج   تا ثریا می رود دیوار کج «مولوی»

خری افتاد درکَهدان به ناگاه   نگویم وای برخر وای برکلاه «نظامی»

میازار موری که دانه کش است   که جان دارد وجان شیرین خوش است «فردوسی»

موی بشکافی به عیب دیگران    چون به عبب خود رسی کوری درآن «مولوی»

کاری که به عقل برنیاید   دیوانگیش گره گشاید «نظامی»

خدایا چنان کن سرانجام کار   تو خوشنود باشی وما رستگار «نظامی»

 

۶ نفر این پست را پسندیده اند

ویژگی یک سیاستمدار

از وینستون چرچیل سیاستمدار معروف پرسیدند: خصوصیات مرد جوانی که می خواهد سیاستمدار شود چیست؟

پاسخ داد “قدرت پیشگویی اینکه فردا و هفته آینده و ماه آینده و سال آینده چه پیش خواهد آمد.

وبعد قدرت توجیه اینکه چرا این اتفاقات رخ نداده است.”

 

منبع: فرهنگ گفته های طنزآمیز -ص۲۶۶

۱۰ نفر این پست را پسندیده اند

ریشه ضرب المثل “بزخری کردن”

ملانصرالدین گاو خود را برای فروش به بازار برد.

چند شیاد که با هم شریک بودند، قرار گذاشتند که هر کدام از راهی بیایند و به او بگویند، این بز را به چند می فروشی؟

شیاد اولی آمد و پس از سلام و تعارف با ملّا گفت،

قیمت این بز چند است؟ ملّا سخت برافروخت و گفت: مگر کوری، این گاو است و به راه افتاد.

شیّاد دومی رسید و گفت: عمو این بز را چند می فروشی، و بعد هم شیّاد سومی آمد و بنام بز،گاو را خریدار شد.

ملّا با خود گفت: نمی شود که همه اشتباه کنند، شاید اینکه من گاوش می دانم بز است.

بالاخره،آخرین شیّاد، گاو ملّا را به نام بز و به قیمت بز خرید و این مَثَلِ”بزخری کردن” از اینجا باب شد.

هرگاه کسی از راه تحمیق فروشنده، جنس او را ارزان بخرد، این مَثَل، حکایت حالش می شود.

 

منبع: فرهنگ نامه امثال و حِکَم

۶ نفر این پست را پسندیده اند

شوخی با بهلول(۵)

قاضی شهر خواست با بهلول شوخی کند، از او پرسید می خواهم مسئله ای از تو بپرسم آیا حاضری جواب بدهی ؟

بهلول گفت : آنچه را می دانم جواب می دهم و هر چه را ندانم از شما خواهم پرسید . 

قاضی پرسید : اگر سگی از بامی به بام دیگر جست و بادی از او رها شد آن باد متعلق به کدام یک از صاحبان بامهاست . 

بهلول گفت : به هر بامی که نزدیکتر است متعلق به اوست . 

 قاضی گفت : اگر فاصله هر دو بام برابر باشد چطور ؟

بهلول گفت : نصف باد به صاحب اولی بام و نصف دیگر به دومی تعلق می گیرد .

قاضی گفت : چنانچه صاحبان خانه غایب باشند تکلیف چیست ؟ 

 بهلول گفت : در این صورت جزو بیت المال است و به قاضی تعلق می گیرد . 

 

۹ نفر این پست را پسندیده اند

طنز-پراید پنچر

میگن شمال خراسانیا زیاد عشق پراید دارند-یکی از اینا که پراید میخره

میگه بهتره اول ببرمش پابوسی امام رضا(ع) بعد افتتاحش کنم 

میاد مشهد زیارت و در مسیر برگشت ماشینش خراب میشه

کنار میکشه و با ناراحتی دور ماشین میچرخه تا ببینه عیبش چیه

متوجه میشه که پنچر شده باز هم با ناراحتی یه دور دیگه میچرخه

میگه خدایا حالا چه جوری بادش کنم ،که یکدفعه چشمش به یه لوله میفته که از عقب پراید زده بیرون

با خوشحالی میدوه سمت لوله اگزوز میگه بارک اله به کارخانش که فکر اینجا رو هم کرده

 دهانشو به دهانه اگزوز می چسبونه و شروع میکنه به باد کردن ولی هرچه زور میزنه لاستیک باد نمیشه

شانسش میگیره یکی از همشهریاش از اونجا رد میشه میاد کمکش میگه چیکار داری میکنی? 

در جواب میگه مگه کوری ،نمیبینی دارم بادش میکنم ،دوستش میگه همین کارا که میکنی برای ما کُرمانجا جُک درست میکنن.

شیشه های ماشینو پایین دادی هَی زور میزنی؟ خُب معلومه باد نگه نمیداره ،باداش از پنجره میره بیرون.

 

منبع: یک مجری قوچانی

۷ نفر این پست را پسندیده اند

حکایت بهلول و شیخ جنید بغدادی(۴)

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او….

 شیخ احوال بهلول را پرسید.

 گفتند او مردی دیوانه است.

 گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

 شیخ پیش او رفت و سلام کرد.

 بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی.

گفت  تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری..

 بهلول گفت  طعام چگونه میخوری؟

 عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم

و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..

 بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت.

 مریدان ،شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.

 بهلول پرسید چه کسی هستی؟

 جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.

بهلول گفت : آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟

 عرض کرد آری…

 سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

 بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی..

 پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.

 باز به دنبال او رفت تا به او رسید.

 بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟

عرض کرد آری… چون از نماز عشاء فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی.

خواست برخیزد، جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.

بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و 

 اصل در خوردنِ طعام، آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.

جنید گفت: جزاک الله خیراً! وادامه داد: 

در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد ،یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.

 و در خوابیدن ، این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.

http://www.alisadeghi1379.blogfa.comمنبع :بهلول/

۵ نفر این پست را پسندیده اند

طنز

یه شمال خراسانی میاد مشهد می بینه تعدادی جوان با سرعت زیاد مسیر خیابان آزادی را در حرکتند.

از بغل دستیش میپرسه،چی میدن که اینها با این سرعت دنبالِشن،کناریش میگه چیزی نمیدن،مسابقه دوِِ سرعته.

باز میپرسه که چی بهشون میدن ، کناریش میگه هر که اول بشه یه جایزه خوب بهش میدن.

باز میپرسه که،خوب نفر اول را جایزه میدن، این دیوانه های دیگر برای چی میدوند. 

 

4 نفر این پست را پسندیده اند

لطیفه -لطفاََ نگین کجایی بوده.

یه ایرانی چهارتا مهمون میرسند خانه اش ،خانمش میخواد تحویلشون بگیره ،چایی شیرین درست بکنه 

ولی میبینه شکر نداره بریزه توی چایی،خانمش نگران است،شوهرش میگه نگرانی نداره الآن درستش میکنم

چایهارو تلخ میبره جلو مهمونا میذاره و میگه حج خانوم تویکی از چایا شیکر نریختس 

ببینیم قسمت کی میشه ،دفعه بعد دعوتی بریم خونه اون 

هیچی دیگه، هر چهارتاشون چایو تلخ میخورن و میگن چقدر شکراش شیرین بود.

۷ نفر این پست را پسندیده اند