آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 139
  • بازدید دیروز: 34
  • بازدید هفته: 193
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

Archive for جولای, 2014

کار خوبه خدا درست کنه. سلطان محمود خر کیه؟

*دو گدا بودند یکی بسیار چاپلوس و دیگری آرام و ساکت. گدای چاپلوس وقتی شاه محمود و یا وزیران‌ش رو می‌دید بسیار چاپلوسی می‌کرد و از سلطان محمود تعریف می‌کرد و صله می‌گرفت ولی اون یکی ساکت بود.

اون گدای چاپلوس روزی به گدای ساکت گفت چرا تو هم وقتی شاه رو می‌بینی چیزی نمیگی تا به تو هم پولی داده بشه؟ گدای ساکت گفت: کار خوبه خدا درست کنه. سلطان محمود خر کیه؟

برای سلطان محمود هم این سوال پیش اومد که چرا اون گدا ساکته و هیچی نمیگه. وقتی از اطرافیان خود پرسید، به او گفتند که این گدا گفته کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه؟

سلطان محمود ناراحت شد و گفت حالا که اینطوری فکر می‌کنه، فردا مرغی بریان شده که در شکم‌ش الماسی باشه رو به گدایی که چاپلوسی می‌کنه بدین تا بفهمه سلطان محمود خر کیه؟

صبح روز بعد همین کار رو انجام دادن غافل از اینکه وزیر، بوقلمونی برای گدا برده و گدای متملق، سیره. پس وقتی که مرغ بریان شده رو به او دادند، او که سیر بود مرغ را به گدای ساکت داد و گفت: امروز چند سکه درآمد داشتی؟ و او گفت سه سکه. گدای متملق گفت: این مرغ رو به سه سکه به تو می‌فروشم و آن گدا قبول نکرد و آخر سر پس از چانه‌زنی، مرغ  بریان رو بدون دادن حتی یک سکه صاحب شد.

لقمه‌ی اول رو که خورد، چشم‌ش به آن سنگ قیمتی افتاد و به رفیق خود گفت فکر می‌کنم از فردا دیگه همدیگر رو نبینیم.

فردای آن روز سلطان محمود دید که باز گدای متملق اونجاست و گدایی می‌کنه، از او پرسید چرا هنوز گدایی می‌کنی؟ گفت: خوب باید خرج زن و بچه‌م را درآورم. سلطان محمود با تعجب پرسید مگر ما دیروز برای شما تحفه‌ای نفرستادیم؟

گدای متملق گفت: بله دست شما درد نکنه. وزیر شما قبل از اینکه شما مرغ رو بفرستید، بوقلمونی آوردند و من خوردم. چون من سیر بودم، مرغ رو به رفیقم دادم و دیگر خبری هم از رفیقم ندارم.

سلطان محمود عصبانی شد و گفت: دست و پایش را ببندید و به  قصر بیاریدش. در قصر به گدا گفت بگو  کار رو باید خدا درست کنه. سلطان محمود خر کیه؟ گدا این را نمی‌گفت و سلطان محمود می‌گفت بزنیدش. من میگم تو هم بگو: کار خوبه خدا درستش کنه. سلطان محمود خر کیه؟ 

 

۶ نفر این پست را پسندیده اند

شما مرغابی هستید یا عقاب؟

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید. اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.

هاروی مک کی می گوید: «روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.»

سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.»

بر روی کارت نوشته شده بود: «در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.»

من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت: «پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست.»

گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم».

راننده پرسید: «در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه.»

سپس با دادن یک بطری نوشابه، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.»

آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.»

از او پرسیدم: «چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟»

پاسخ داد: « دو سال.»

پرسیدم: «چند سال است که به این کار مشغولید؟»

جواب داد: «هفت سال.»

پرسیدم: «پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟»

گفت: «از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسی های زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد. مضمون حرفش این بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی، به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.»

پرسیدم: « چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟»

گفت: «سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید. نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند. بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند.»

۱۰۰حکایت مدیریتی

۲ نفر این پست را پسندیده اند

جایگاه رفیع و ملا نصرالدین

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.

الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.

ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی آید. هر کاری کرد، الاغ از پله پایین نیامد.

ملا  الاغ را رها کرد و به خانه آمد که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد.

وقتی که دوباره به پشت بام رفت، می خواست الاغ را آرام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود.

برگشت و بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف آویزان شده است.

بالاخره الاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.

بعد ملا نصرالدین گفت لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خری به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد،

هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد.

251482_615

منبع :وبسایت راهکار مدیریت

۱ نفر این پست را پسندیده است

غزلی از سعدی

 

شب عاشقان بی‌دل چه شبی دراز باشد                                تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت                                به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد

ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت                                    که محب صادق آنست که پاکباز باشد

به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن                                 که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد

سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم                       به کدام دوست گویم که محل راز باشد

چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی                               تو صنم نمی‌گذاری که مرا نماز باشد

نه چنین حساب کردم چو تو دوست می‌گرفتم                        که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد

دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی                                که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد

قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران                                    اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد

 

۴ نفر این پست را پسندیده اند

آفرینش همه تسبیح خداوند دل است

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

 

صوفی از صومعه گو خیمه بزن در گلزار

وقت آن نیست که در خانه نشینی بیکار

 

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق

نه کم از بلبل مستی تو, بنال ای هشیار

 

آفرینش همه تسبیح خداوند دل است

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

 

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

 

کوه و دریا و درختان همه در تسبیحند

نه همه مستمعی فهم کند این اسرار

 

خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند

آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار؟

 

هر که امروز نبیند اثر قدرت او

غالب آن است که فرداش نبیند دیدار

 

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

 

که تواند که دهد میوه الوان از چوب

یا که داند که برآرد گل صر برگ از خار

 

وقت آن است که داماد گل از حجله غیب

به درآید که درختان همه کردند نثار

 

آدمیزاده اگر در طرب آید نه عجب

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

 

باش تا غنچه سیراب دهان باز کند

بامدادان چو سر آهوی نافه تتار

 

مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید

صد هزار اقچه بریزند درختان بهار

 

باد, گیسوی درختان چمن شانه کند

بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار

 

ژاله بر لاله فرود آمده هنگام سحر

راست چون عارض گلبوی عرق کرده یار

 

باد, بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید

در دکان به چه رونق بگشاید عطار

 

خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز

نقش‌هایی که در او خیره بماند ابصار

 

ارغوان ریخته بر دکه خضرای چمن

همچنان است که بر تخته دیبا دینار

 

این هنوز اول آزار جهان افروزست

باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار

 

شاخ‌ها دختر دوشیزه باغند هنوز

باش تا حامله گردند به الوان ثمار

 

عقل حیران شود از خوشه زرین عنب

فهم عاجز شود از حقه یاقوت انار

 

بندهای رطب از نخل فرو آویزند

نخلبندان قضا و قدر شیرین‌کار

 

تا نه تاریک بود سایه انبوه درخت

زیر هر برگ چراغی بنهند از گلنار

 

سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی

هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار

 

شکل امرود تو گویی که ز شیرینی و لطف

کوزه‌ای چند نباتست معلق بر بار

 

هیچ در به نتوان گفت چو گفتی که به است

به از این فضل و کمالش نتوان کرد اظهار

 

حشو انجیر چو حلوا اگر استاد که او

حب خشخاش کند در عسل شهد به کار

 

آب در پای ترنج و به و بادام روان

همچو در زیر درختان بهشتی انهار

 

گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین

ای که باور نکنی فی‌الشجر الاخضر نار

 

پاک و بی عیب خدایی که به تقدیر عزیز

ماه و خورشید مسخر کند و لیل و نهار

 

پادشاهی نه به دستور کند یا گنجور

نقشبندی نه به شنگرف کند یا زنگار

 

چشمه از سنگ برون آید و باران از میغ

انگبین از مگس نحل و در از دریابار

 

نیک بسیار بگفتیم در این باب سخن

اندکی بیش نگفتیم هنوز از بسیار

 

تا قیامت سخن اندر کرم و رحمت او

همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار

 

آن که باشد که نبندد کمر طاعت او

جای آن است که کافر بگشاید زنار

 

نعمتت بارخدایا ز عدد بیرون است

شکر انعام تو هرگز نکند شکرگزار

 

این همه پرده که بر کرده ما می پوشی

گر به تقصیر بگیری نگذاری دیار

 

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت

تاب قهر تو نیاریم خدایا زنهار

 

فعلهایی که ز ما دیدی و نپسندیدی

به خداوندی خود پرده بپوش ای ستار

 

سعدیا راست روان گوی سعادت بردند

راستی کن که به منزل نرود کج رفتار

 

حیف از این عمر گرانمایه که در لغو برفت

یارب از هرچه خطا رفت هزار استغفار

 

درد پنهان به تو گویم که خداوند منی

یا نگویم که تو خود مطلعی بر اسرار

۶ نفر این پست را پسندیده اند

گویش محلی فردوس(۱۴)

خَستَک = هسته میوه

خِنگِلَه = قلقلک

خَرپَلَک بَعزی = روی هم پریدن در بازی بچه ها

خُفَه = سرفه

خای = با،همراه

خُم لاخ = آدم بی خیال

خَلَعمه = برّه و بُزغاله

خِزَنوک = هرز -گشاد

خُشکه = غذای نپخته

خَعسه = خالص -صاف

۵ نفر این پست را پسندیده اند