آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 47
  • بازدید دیروز: 226
  • بازدید هفته: 521
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

Archive for سپتامبر, 2014

غزلی از مولوی

 

هوسی است در سر من که سر بشر ندارم   من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی   من از او بجز جمالش طمعی دگر ندارم
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس   چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی   که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی   که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند   تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد   که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن   دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم
تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیاید   بنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم
۵ نفر این پست را پسندیده اند

کلمات قصار علی(ع)-کلمه (۳۵)

اندیشه پیر دانا دوست تر است نزد من از جلادت و مردانگی نوجوان توانا 

زیرا که رای پیر صاحب تدبیر صادر میشود از روی عقل و تجربه و آن سبب اصلاح فتنه بلکه موجب اطفاء بسیاری از فِتَن است

به خلاف جلادت نوجوان که غالباََ مبتنی است بر تهور و القاء نفس در امور مهلکه

که سبب شعله ور شدن آتش جنگ وهلاکت جمعی میشود.

 

منبع: صد کلمه قصار از علی(ع)-تالیف حاج شیخ عباس قمی

۲ نفر این پست را پسندیده اند

کلمات قصار علی(ع)-کلمه (۲۶)

اهل این جهان مانند کاروانی هستند که می برند ایشان را و حال آنکه ایشان در خواب گران هستند، یعنی هر چه از عمر ایشان می گذرد به آخرت نزدیک میشوند و ایشان غافل از کار آخرتند، آنگاه که به منزل قبر می رسند از خواب بیدار می شوند. مانند کسانی که در کشتی نشسته اند وبه تعجبل سیر می کنند و هیچ متوجه نمی شوند. www.20patogh.com منبع: شرح صد کلمه قصار از علی(ع)-تالیف حاج شیخ عباس قمی

۲ نفر این پست را پسندیده اند

سروده محلی فردوس: حَقِّت وَخَه واستَن

                                                                          

              باغنی بیچره تو   حَقِّت  وَ خَه و استَن             تو حصل ای کِشمونِ دَقِّت و خه واستن

             یک جُلَّ تو بر چروای لَقِّت وخه واستن            یک دارو یَ بر دندونِ لَقِّت وخه واستن

                              حقت وخه واستن وخه واستن وخه واستن حقت وخه واستن 

               افتوه هو افتو مزنه قل خه به نومت           گوشوره ی  گوشم مکنی  حرف   و کلو مت

               مقصود وبهشتم بشه با همت نومت          یک سهمه بر ای دنگ و مقو مت وخه واستن

                           حقت وخه واستن وخه واستن وخه واستن- حقت وخه واستن 

             روزک مگن ای باغو تو دهی حرو مِت شو         یا ای که مگن شهره بشی  خیله خمت شو

            هم  شهره  گن شهر  خه وع کپ کمت شو        مشک وقروت ودوغ و تلو مت وخه واستن

                         حقت  وخه  واستن  وخه واستن  وخه واستن حقت وخه واستن 

            هر چن تو خوره منده کنی هچه نخی شو           هم دست ودلت رنده کنی هچه نخی شو

            خون   جگرت   لنده کنی   هچه  نخی شو            تو   نوکر و  آ فا و غلو مت وخه   واستن

                            هم چک چکی و پکی و دومت وخه واستن- دومت وخه واستن

                            حقت وخه واستن وخه واستن وخه واستن-حقت وخه واستن

                 باغنی بیچره    دگه عمر تو   طی   شو                بختت همش ار گلی و وقت گل نی شو

              دنی تو دگه شهر ک یا شهر  نخی  شو                جوز کل  بی طلع  و نومت  وخه واستن  

                          حقت وخه واستن وخه واستن وخه واستن حقت وخه واستن  

              شانسم بدر افتیده چطو از چم وچایت          بشکستشه  با سنگ و کلوخ قوزک پایت

              هم قمت مس هی مکنن نرخ طلا یت           بی تا وو  دگه حصه   و حقت  وخه واستن

                      حقت وخه واستن وخه واستن وخه واستن- حقت وخه واستن

             هر چن تو زنی داد دگه شهر نخی شو             بر حلق قچار دده دگه زهره نخی شو

             بر مردم لو تشنه دگه نهره نخی شو                با غنی بیچره تو  حقت  وخه  واستن

                          حقت وخه واستن وخه واستن وخه واستن حقت وخه واستن 

                 بد بخت نوا! چینه و دو مت وخه واستن-شومت وخه واستن حقت وخه واستن

                 حقت وخه  واستن    وخه  واستن      وخه واستن      – حقت وخه واستن

                            سروده ی علیرضا عزیزی(نوا) دبیر ادبیّات شهر ستان فردوس

                                                                آذر ماه   ۳۰/۹/۸۱

                     

۴ نفر این پست را پسندیده اند

زنگ خطر

گویند : ملانصرالدین بچه های کوچک را که در کوچه می دید، می زد و می گفت : شما آمده اید که ما برویم!

 

منبع:لطیفه و لبخند – محسن کتابچی

۴ نفر این پست را پسندیده اند

ابو یزید بسطامی و دعای مادر

ابویزید بسطامی را پرسیدند که این جایگاه به دعای مادر یافتی ، این بزرگی میان خلق و این معروفی و شهرت به چه یافتی؟

گفت: آن را هم به دعای مادر که شبی مادر از من آب خواست .بنگریستم ،در خانه آب نبود.

کوزه برداشتم، به جوی آب بیاوردم. چون بر سر مادر آمدم ،خوابش برده بود. گفتم اگر بیدارش کنم،من بزهکار باشم.

بایستادم تا مگر بیدار شود.تا بامداد بیدار شد. سر برکرد و گفت: چرا ایستاده ای؟

قصه بگفتم . برخواست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت:

الهی، چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت ، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان.

 

منبع:لطیفه ها و داستانهای حکیمانه -حبیب ا… اکبرپور

 

4 نفر این پست را پسندیده اند

سقراط و زن بد اخلاق

سقراط را که از حکمای یونان است، بر حسب اتفاق، زن بداخلاقی نصیبش گشت. 

روزی آن زن در یک طرف خانه نشسته در مقابل شوهر، با نهایت بدخویی مشغول لباسشویی بود و در حین انجام کار به سقراط دشنام می داد.

کم کم هتاکی او از حد گذشت. حکیم از طریق حکمت و مروت و بردباری دم بر نمی آورد و سکوت اختیار کرده بود.

سکوت و آرامش و خونسردی سقراط، خشونت زن را بیش از حد برافروخت و سلیطه را به جسارت بالاتری وا داشت.

بدین معنی که طشت را که مملو از کف صابون بود و در پیش داشت برداشته و بر سر و ریش سقراط ریخت.

ولی سقراط همچنان خونسردی خود را حفظ کرد. حاضرین به حکیم اعتراض نمودند که این مقدار تحمل بی موقع از حکیم دانایی چون شما پسندیده نیست.

سقراط با لبخندی جواب داد:

حق با شماست. اما اثر غرش رعد و جهیدن برق، آخرش آمدن برف و باران است.

 

منبع : لطبفه ها و داستان های حکیمانه – حبیب ا… اکبرپور

۳ نفر این پست را پسندیده اند

نکات جالب و خواندنی درباره آفرینش، زندگی و ویژگی‏های جنّ و تفاوت‏های او با انسان (۱)

 

«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون‏»(ذاریات: ۵۶)

و من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه عبادتم کنند(و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند).

کیفیت خلقت و آفرینش جنّ-اقسام و انواع جن-محل سکونت و زندگی اجنّه-غذای جنّ و نحوه غذا خوردن جنّ-اجنه مؤمن و کافر-درخواست اجنه برای کمک به امام حسین(ع) و گریه آنها بر امام حسین(ع)-تسخیر جن-کارهای شیطان و آنچه مربوط به اوست-تصرف شیاطین در چشمها و بدن انسان-برخی مطالب مربوط به شیطان ملعون

 

«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُون‏»(ذاریات: ۵۶)

و من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینکه عبادتم کنند(و از این راه تکامل یابند و به من نزدیک شوند).

«سَنَفْرُغُ لَکُمْ آیُّهَ الثَّقَلانِ»(الرحمن: ۳۱)

«ای گروه جنّ و انس به زودی به حساب شما خواهیم پرداخت».

«جنّ» در لغت؛ به معنای «پوشیده شده» است؛ و چون جنّ از چشم انسانها مخفی و پوشیده است، به آن جنّ می‌گویند، و به دیوانه، «مجنون» می‌‌گویند، چون عقل او پوشیده شده است، و به نوزاد در شکم، جنین می‌‌گویند، چون داخل رحم مادر است و مخفی است.

«جنّ» در عرف قرآن، موجودی است با شعور و اراده، که به اقتضای طبیعتش از حواس بشر پوشیده می‏‌‌باشد و مانند انسان مکلّف و مبعوث در آخرت است و مطیع و عاصی و مؤمن و مشرک و… و خلاصه دوش به دوش انسان است.

تنها فرقشان این است که انسان، محسوس و جن، نامحسوس است و شاید بعضی فرق‏های مختصری هم داشته باشند.

در مورد شناخت کامل‏‌‌تر این موجود، آیاتی نازل شده و روایاتی ذکر شده است که با استناد به این آیات و روایات، کیفیت، ویژگیها و اوصاف آن‌‏ها را ذیلاً بررسی می‏‌‌کنیم:

۱- جنّ یکی از دو موجود پرارزش (ثقلان) روی زمین است، دقت و تأمل در آیه ۳۱ سوره الرحمن این مطلب را روشن‏‌‌تر می‏‌‌کند:

«سَنَفْرُغُ لَکُمْ أیَّهَ الثَّقَلانِ»؛ «ای گروه جن و انس به زودی به حساب شما خواهیم پرداخت».

۲- جنّ از لحاظ رتبه زمانی، اولین «ثَقَل» است[قبل از انسان خلق شده است] «و الجانَّ خَلَقْناهُ مِنْ قَبْلُ…» و از لحاظ رتبه مقامی، دومین «ثقل» است، زیرا انسان، اشرف مخلوقات است.

۳- ماهیت آن، از آتش است «وَ خَلَقَ الجانَّ مِنْ مارِجٍ مِنْ نارٍ»(الرحمن:۱۵)؛ «جنّ را از مخلوطی از آتش آفرید».

۴- خلقتش بر خلقت انسان تقدّم دارد اما این که چه مقدار است، ظاهرا دلیل محکمی در دست نیست. برخی گفته‌‌‌اند: بین خلقت جنّ و خلقت آدم، شش هزار سال و برخی گفته‌‌اند هفت هزار سال فاصله بوده است.

آیه «۲۷ سوره حجر» دلالت بر تقدم خلقت جن بر انس دارد. همچنین در اکثر آیات قرآن، کلمه جنّ جلوتر از انس آمده که این خود شاهد مدعاست.

۵- جنّیان دارای علم، ادراک و تشخیص حق از باطل و قدرت منطق و استدلال هستند(آیات مختلف سوره جن).

۶- دارای تکلیف و مسؤلیت هستند(آیات سوره جنّ و الرّحمن).

۷- گروهی از آن‏ها مؤمن صالح و گروهی کافرند. «وَ اِنّا مِنّا الصّالِحوُنَ وَ مِنّا دوُنَ ذلِک»(جنّ: ۱۱).

۸- آنها با بعضی انسان‌‌‏ها ارتباط برقرار می‏‌‌کنند و با آگاهی محدودی که نسبت به بعضی از اسرار نهانی دارند به إغوای انسان‌‌‏ها می‏‌‌پردازند(جنّ: ۶).

منبع:وبلاگ فردوس شهر یاقوت سرخ

۵ نفر این پست را پسندیده اند

گویش محلی قدیم فردوس(۱۶)

پَوزال =کفش های مخصوص زمستان که موقع حرکت روی برف میپوشیدند.

پَیتَعوَه =پارچه های پشمی که برای جلوگیری از سرما و یخ زدگی به ساق پاها می پیچیدند.

پُپ = جگر ،شش.

پَتُّ پُتیخ = کندن پرهای مرغ یا پرنده ذبح شده.

پَیَه قُر = قارچ،قارچهایی که هنگام رعد و برق در باغها و روی تنه درختان میروید.

پَعیه = غرش آسمان هنگام رعد و برق.

پَعکی = چاقوی مخصوص قالیبافی.

پُختیک =لبو یا چغندر پخته شده را که مانند برگه زردالو برای مصرف آن در غیر فصلش خشک کنند.

پوز = بینی و دهان .

پَرجِز =کهنه نیم سوز.

پِسلِک = مدفوع گوسفند که بصورت مهره ای و گلوله ای خارج میشود.

۲ نفر این پست را پسندیده اند

فتحعلی شاه و دو همسر

روزی فتحعلی شاه بین دو همسر خود که یکی از آنان نامش جهان و دیگری حیات بود نشسته، این شعر را سرود:

نشسته ام به میان دو دلبر و دو دلم

که را به مهر ببندم، که در این میان خجلم

جهان گفت : 

تو پادشاه جهانی، جهان تو را باید

حیات گفت :

اگر حیات نباشد، جهان چه کار آید؟!

در این موقع یکی از زنان دیگر حرمسرا که بقا نام داشت و در پشت در بود فورا جلو دویده و گفت :

حیات و جهان هر دوشان بی وفاست

بقا را طلب کن که آخر بقاست!

 

منبع : لطیفه ها و داستان های حکیمانه. حبیب ا… اکبرپور

۳ نفر این پست را پسندیده اند

بهترین چیزها

از بوذرجمهر حکیم پرسیدند که: کدام عطیه است که از جانب خدا بهترین چیزهاست؟

گفت : عقل!

گفتند : اگر آن نباشد؟!

گفت : ادب، که از سیرت های نکوهیده است واخلاق و عادات ناپسندیده ی او را بپوشاند.

گفتند : اگر آن نباشد ؟!

گفت : خوی خوش که با خلایق مدارا کند.

گفتند : اگر به این صفت نیز متصف نباشد؟!

گفت : هیچ چیز برای او بهتر از مرگ نیست، چه از وجود او هیچ فایده نه برای خود، نه برای دیگران مترتب است.

 

منبع : لطیفه ها و داستان های حکیمانه – حبیب ا… اکبرپور

۲ نفر این پست را پسندیده اند

حالگیری پدرانه ۲

3 نفر این پست را پسندیده اند

سخنان بزرگان

**زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی ….آلبرت انیشتین     


**جرج آلن: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند


**میان انسان و شرافت رشته باریکی وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس


     **همه دوست دارند به بهشت بروند,اما کسی دوست ندارد بمیرد .بهشت رفتن جرأت مردن میخواهد.
     **شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.  زرتشت


**چارلی چاپلین: خوشبختی فاصله این بدبختی است تا بدبختی دیگر.


**ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدرآرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود.


 **روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.

butterflies04 (1)

۱ نفر این پست را پسندیده است

غزلی از حافظ (۱۰)

    سحرگـاهان که  مخمـور شبـانه                            گرفتم بـاده بـا  چنگ و چغانه

    نهـادم عقـل را ره تـوشه از می                           ز شهـر هستی اش کردم  روانه

    نگـار می فروشـم عشوه یی داد                          کـه  ایمـن گشتم از مکر زمانه

     ز سـاقیِّ کمـان  ابـرو شنیـدم                              کـه ای تیـر ملامت  را نشـانه

    نه بندی  زان  میان طرفی کمروار                         اگر خود  را  به بینی  در میـانه

    بـرو  این دام  بر مـرغی  دگر نه                           که عنقـا را  بلند است آشیـانه

    که بند و  طرف وصل از حسن شاهی                   که با خود عشق بازد جاودانه

    ندیم و مطرب و ساقی همه اوست                     خیـال آب و گـِل در ره  بهانه

   بده کشتیّ مَی  تـا  خوش برانیم                          ازیـن دریـای ناپیـدا کـرانه

     وجود  مـا  معمـائی است حافظ                           که تحقیقش فسون است و فسانه

 

۳ نفر این پست را پسندیده اند

حکایتهای بهلول(۱۲)

این شهر چند ” عاقل ” دارد.
بهلول وقتی در بصره بود به او گفتند:
دیوانه های این شهر را برای ما بشمار.
گفت: ” دیوانه های ” شهر آنقدر زیادند که نمی شود
شمرد ، اگر بخواهید :
” عاقلان و خردمندان ” را برای شما می شمارم که:” اندکند “.

حاضر جوابی بهلول

روزی وزیر هارون به شوخی بهلول را گفت:
مبارک است که خلیفه حکومت
” گرگها و خنزیر ها ” را،
به تو واگذار کردند. 
بهلول بی درنگ گفت:
خودت حکومت مرا فهمیدی و تصدیق کردی . از
این به بعد مواظب باش که از اطاعت من سر پیچی
نکنی.
حضار از سخن بهلول به خنده افتادند و وزیر شرمنده
شد. 

 بهلول وداروغه :

دو همسایه باهم نزاع کرده نزد داروغه آمدند .

داروغه سبب نزاع را ازآندو سوال کرد وهر کدام ازآنها ادعا می کرد که :

لا شه سگ مرده ای که در کو چه افتاده ، به خانه طرف نزدیک تراست وباید

 آن را از کوچه بردارد .

اتفا قا بهلول هم درآن محضربود.

داروغه ازبهلول سوال کرد :

دراین باب عقیده شما چیست؟  بهلول گفت :

کوچه مال عموم است وبه هیچکدام ازاین دو نفر مربوط نیست واین کار بعهده داروغه شهراست که باید دستور دهد تا لا شه سگ رااز میان کوچه فوری بردارند .

Common Redpoll, Seward, Alaska.  (Carduelis flammea)

  

 

۲ نفر این پست را پسندیده اند