آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 132
  • بازدید دیروز: 37
  • بازدید هفته: 379
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

Archive for آوریل, 2015

یارو  با عصبانیت زنگ میزنه ۱۱۰ میگه

آقا ماشینم سرجاشه ولی پدال گاز و پدال ترمز و پدال کلاچ و فرمون با قفلشو  و دنده رو دزدیدن!

پلیس میگه ، برو صندلی جلو بشین.

۲ نفر این پست را پسندیده اند

تمثیل در بیان رابطه شریعت و طریقت و حقیقت

تبه گردد سراسر مغز بادام                                            گرش از پوست بیرون آوری خام
ولی چون پخته شد بی پوست نیکوست                       اگر مغزش بر آری بر کنی پوست
شریعت پوست، مغز آمد حقیقت                                   میان این و آن باشد طریقت
خلل در راه سالک نقص مغز است                                 چو مغزش پخته شد بی پوست نغز است
چو عارف با یقین خویش پیوست                                   رسیده گشت مغز و پوست بشکست
وجودش اندر این عالم نپاید                                           برون رفت و دگر هرگز نیاید
وگر با پوست تابد تابش خور                                         در این نشات کند یک دور دیگر
درختی گردد او از آب و از خاک                                      که شاخش بگذرد از جمله افلاک
همان دانه برون آید دگر بار                                           یکی صد گشته از تقدیر جبار
چو سیر حبه بر خط شجر شد                                      ز نقطه خط ز خط دوری دگر شد
چو شد در دایره سالک مکمل                                       رسد هم نقطه آخر به اول
دگر باره شود مانند پرگار                                             بر آن کاری که اول بود بر کار
تناسخ نبود این کز روی معنی                                      ظهورات است در عین تجلی
و قد سئلوا و قالوا ما النهایة                                         فقیل هی الرجوع الی البدایة
1 نفر این پست را پسندیده است

داستان اصحاب رَسّ‏

 

در قرآن در دو مورد سخن از اصحاب الرس به میان آمده، نخست در آیه ۱۲ سوره ق، که از تکذیب آن‏ها از پیامبرشان، سخن گفته شده،

دوم در آیه ۳۸ فرقان، که بیانگر هلاکت و عذاب شدید اصحاب رس در ردیف قوم عاد و ثمود است،

که همانند آنها بر اثر عذاب الهى ریشه کن و نابود شدند.

واژه رس‏ اشاره به چاه آب یا نهر آب است که در سرزمین اصحاب رس بود،

درباره هویت اصحاب رس، و علت عذاب آن‏ها در میان مفسران اختلاف نظر است،

ما از ذکر آن‏ها در این جا صرف نظر کرده، و به ذکر داستان آن‏ها که حضرت رضا علیه‏ السلام آن را از امیرمؤمنان على علیه ‏السلام نقل کرده مى‏پردازیم:

یافث پسر نوح علیه ‏السلام بعد از طوفان، در کناره چشمه ‏اى ،نهال درخت صنوبرى را کاشت که به آن درخت ،شاه درخت،

و به آن چشمه دوشاب مى‏گفتند، این قوم در مشرق زمین زندگى مى‏کردند،

و داراى دوازده آبادى در امتداد رودخانه‏ اى بودند که به آن رودخانه، رس مى‏ گفتند. 

نامهاى این قریه‏ ها دوازدهگانه به این نام‏هاى ( دوازدهگانه ماه‏هاى عجم) معروف بود،

به این ترتیب: آبان، آذر، دى، بهمن، اسفندار، فروردین، اردیبهشت، خرداد، مرداد، تیر، مهر و شهریور،

بزرگترین شهر آن‏ها اسفندار نام داشت که پایتخت شاهشان به نام ترکوذبن غابور، نوه نمرود بود،

درخت اصلى صنوبر و چشمه مذکور در این شهر قرار داشت،

از بذر همین درخت در هر یک از شهرهاى دیگر کاشته بودند و رشد کرده و بزرگ شده بود،

آن قوم جاهل، آن درخت‏هاى صنوبر را خداهاى خود مى‏دانستند، نوشیدن آب چشمه و رودخانه را بر خود و حیوانات، حرام کرده بودند،

هر کس از آن آب مى‏نوشید، او را اعدام مى‏ نمودند و می ‏گفتند: این آب مایه حیات خدایان ما است، و کسى حق استفاده از آن را ندارد!!

آن‏ها در هر ماه از سال، یک روز را به عنوان عید مى‏دانستند .

در آن روز به نوبت کنار یکى از آن درختان دوازدهگانه مى‏ آمدند و گاو و گوسفند پاى آن درخت قربان مى‏ نمودند و جشن وسیع مى‏گرفتند،

و آتش روشن مى‏کردند، وقتى که دود غلیظ آتش مانع دیدن آسمان مى‏شد، در برابر درخت به خاک مى‏افتادند و آن را مى‏پرستیدند.

سپس گریه و زارى مى‏نمودند، و دست به دامن درخت مى‏شدند.

وقتى که حرکت شاخه‏ هاى درخت، و صداى مخصوص آن درخت را (بر اثر باد شیطان) مى‏ دیدند و مى ‏شنیدند ،مى‏ گفتند؛

درخت مى‏گوید: اى بندگان من، من از شما راضى هستم.

آنگاه غریو شادى سر مى‏دادند، شراب مى‏خوردند و به عیش و نوش و ساز و آواز و عیاشى مى‏پرداختند، و در پایان به خانه‏ هاى خود باز مى‏ گشتند…

این قوم علاوه بر این عقاید خرافى، در رفتار و کردار نیز فاسد و منحرف بودند، به طورى که همجنس گرایى و همجنس بازى در بینشان رواج داشت.

خداوند پیامبرى از نوادگان یعقوب علیه‏ السلام را (که طبق بعضى از روایات، حنظله نام داشت) براى هدایت آن قوم گمراه به سوى آن‏ها فرستاد.

این پیامبر، سال‏ها در میانشان ماند و هر چه آن‏ها را به سوى خداى یکتا و بى همتا و دورى از بت پرستى دعوت کرد،

گوش ندادند و به راه خرافى خود ادامه دادند.

سرانجام آن پیامبر، به خدا عرض کرد: پروردگارا! این قوم لجوج دست از بت پرستى و درخت پرستى بر نمى‏دراند،

و روز به روز بر کفر و گمراهى خود مى‏افزایند، و درختهایى را که سود و زیان ندارند مى‏پرستند،

همه آن درخت‏ها را خشک کن و قدرت خود را به آن‏ها نشان بده، بلکه از درخت‏ پرستى منصرف شوند.

خداوند درختهاى آن‏ها را خشکانید.

آن‏ها وقتى که صبح از خانه بیرون آمدند در همه آن دوازده شهر دیدند که درخت معبود، خشک شده است .

(این حادثه مثل توپ در بینشان صدا کرد، هر کسى چیزى مى‏گفت) سرانجام آن‏ها دو گروه شدند،

یک گروه مى‏ گفتند: جادوى این شخصى که ادعاى پیامبرى مى‏کند موجب خشک شدن درخت‏ها شده.

[یعنى درخت‏ها نخشکیده، بلکه سحر و جادوى او، چشم‏هاى ما را بسته به طورى که ما چنین خیال مى‏ کنیم‏] .

گروه دیگر مى‏گفتند: خدایان ما به این صورت در آمده‏ اند تا خشم خود را نسبت به این شخص (که مدعى پیامبرى است) آشکار سازند

تا ما نیز از خدایان خود دفاع کنیم و جلو او را بگیریم، (فریاد و شعارشان بر ضد آن پیامبر بلند بود و) .

سرانجام همه تصمیم گرفتند تا آن پیامبر خدا را (با سخت‏ ترین شکنجه) اعدام کنند.

آن‏ها چاهى کندند، و قسمت تهِ چاه را تنگتر نمودند، و آن پیامبر خدا را دستگیر کرده و در میان آن چاه افکندند و سر آن چاه را با سنگ بزرگى بستند،

آن پیامبر پیوسته در میان چاه ناله و راز و نیاز میکرد، و آن‏ها کنار چاه مى‏آمدند و صداى ناله و راز و نیاز او را با خدا مى‏ شنیدند،

و مى‏ گفتند: امیدواریم که خدایان ما (درخت‏هاى صنوبر) از ما راضى گردند و سبز شوند و شادابى و خشنودى خود را به ما نشان دهند.

آن پیامبر در مناجات خود مى‏گفت: خدایا! مکان تنگ مرا مى‏نگرى، شدت اندوه مرا مى‏بینى،

به ضعف و بى نوایى من لطف و مرحمت کن، هر چه زودتر دعایم را به اجابت برسان، و روحم را قبض کن.

آن پیامبر خدا با این وضع در آن چاه به شهادت رسید.

عذاب سخت اصحاب رس‏

در این هنگام خداوند به جبرئیل فرمود: به این مخلوقات بنگر که حلم من آن‏ها را مغرور کرده، و خود را از عذاب من در امان مى‏ بینند،

و غیر مرا مى‏ پرستند،

و پیامبر فرستاده مرا مى ‏کشند… من به عزتم سوگند یاد کرده ‏ام که هلاکت آن‏ها را مایه عبرت جهانیان قرار دهم.

روز عید آن‏ها فرا رسید، همه آن‏ها در کنار درخت صنوبر اجتماع کرده و جشن گرفته بودند،

ناگاه طوفان سرخ شدیدى به سراغشان آمد، همه وحشت زده به همدیگر چسبیدند و به دنبال پناهگاه بودند،

ناگهان دریافتند که هرجا پا مى‏گذارند، مانند سنگ کبریت شعله ور و سوزان و داغ است،

در همین بحران شدید، ابر سیاهى بر سر آن‏ها سایه افکند، و از درون آن ابر، صاعقه هایى از آتش بر آن‏ها باریدن گرفت،

به طورى که پیکرهاى آن‏ها بر اثر آن آتش‏ها، همچون مس ذوب شده، گداخته شد،

و به این ترتیب به هلاکت رسیدند. پناه مى‏بریم به خدا از خشم و عذابش.

————————-

قصه‏ هاى قرآن به قلم روان‏ – محمد محمدى اشتهاردى‏ رحمه الله علیه

 


2 نفر این پست را پسندیده اند