آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 132
  • بازدید دیروز: 47
  • بازدید هفته: 177
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

Archive for سپتامبر, 2015

مذاکره

براى امیر المومنین علی علیه السلام ،نامه‏ اى از معاویه رسید

حضرت مهر نامه را شکست و قرائت کرد : ” از طرف امیر المومنین و خلیفة‏ المسلمین ، معاویه بن ابى سفیان براى على :‏

اى‏ على ! 
در جنگ جمل هر چه خواستى با ام المومنین‏ : عایشه و اصحاب رسول خدا : طلحه و زبیر کردى‏ اکنون مهیاى جنگ باش “

حضرت جواب نامه را اینگونه نوشت : از طرف عبدالله تو به ریاست‏ مى نازى

و من به بندگى خداوند ،من آماده جنگ‏ هستم .

به همان نشان که ” انا قاتل جدک و عمک و خالک : من همان قاتل پدربزرگ و عمو و دایى تو هستم “

سپس نامه را مهر و امضاء فرمود و از شاگردانش که در محضرش بودند ، پرسید : کیست که‏ این نامه را به شام ببرد ؟ 
کسى جواب نداد
دوباره حضرت سوالش را تکرار فرمود و این بار طرماح از میان جمعیت برخاست و عرض کرد :

على‏ جان ! من حاضرم‏ .حضرت ضمن اینکه او را از متن‏ تند نامه آگاه کرد ، فرمود :

طرماح !،به شام که‏ رفتى مواظب آبروى على باش‏. طرماح گفت : سمعاً و طاعة‏ً ، آنگاه نامه را گرفت و بسوى شام حرکت کرد

معاویه در باغ قصرش بود که عمرو عاص خبر رسیدن‏ یکى از شاگردان على را به او رساند.

معاویه‏ فورا دستور داد که بساطى رنگین پهن کنند تا شکوه آن طرماح را تحت تاثیر قرار بدهد و او را به لکنت بیندازد دستور انجام شد

طرماح وقتى‏ وارد شد و آن فرشهاى رنگین و بساط مفصل را دید ، بى اعتناء با همان کفشهاى خاک آلوده اش قدمها را بر فرشها گذاشت ،

خود را به معاویه رساند و همانطور که او بر مسندش لمیده بود ، طرماح نیز لم داد و پاهایش را دراز کرد.

اطرافیان معاویه‏ به طرماح اعتراض کردند که ” پاهایت را جمع کن ” .

اما او گفت : تا آن مردک ( معاویه ) پاهایش را جمع نکند ، من هم پاهایم را جمع نخواهم کرد

عمرو عاص به معاویه در گوشى گفت :

این مردى‏ بیابانیست و کافیست که تو سر کیسه ات را کمى شل‏ کنى تا او رام بشود و لحنش را هم عوض کند

معاویه ضمن اینکه دستور داد تا سى هزار درهم‏ پیش طرماح بگذارند ، از او پرسید : از نزد که‏ به خدمت که آمده اى ؟

طرماح گفت : از طرف خلیفه‏ برحق ، اسدالله ، عین الله ، اذن الله ، وجه‏ الله ، امیر المومنین على بن ابیطالب نامه اى‏ دارم

براى امیر زنازاده فاسق فاجر ظالم خائن ، معاویة بن ابى سفیان‏.

معاویه ناراحت از اینکه‏ سى هزار درهم نیز نتوانسته است که این شاگرد على علیه السلام را ساکت کند ، گفت :

نامه را بده ببینم.

، طرماح گفت : روى پاهایت مى ایستى ، دو دستت را دراز میکنى تا من نامه على علیه‏ السلام را ببوسم و به تو بدهم‏

معاویه گفت : نامه‏ را به عمرو عاص بده‏

طرماح گفت : امیرى که ظالم‏ است ، وزیرش هم خائن است و من نامه را به خائنى‏ چون او نمیدهم‏

معاویه گفت : نامه را به یزید بده‏

طرماح گفت : ما دل خوشى از شیطان نداریم‏ چه رسد به بچه اش‏

معاویه پرسید : پس چه کنیم ؟

طرماح گفت : همانکه گفتم‏

بالاخره معاویه نامه‏ را گرفت و خواند بعد هم با ناراحتى تمام کاتبانش‏ را احضار کرد تا جواب نامه را اینگونه بنویسد.

” على ! عده لشکریان من به عدد ستارگان آسمان‏ است‏ ،مهیاى نبرد باش “

طرماح برخاست و گفت : من خودم جواب نامه ات را مى دهم‏:
على علیه‏ السلام خود به تنهایى خورشیدیست که ستارگان تو در برابرش نورى نخواهند داشت‏ سپس خواست برود که

معاویه گفت ” طرماح ! سى هزار درهمت را بردار و سپس برو “

  اما طرماح بى اعتناء به‏ حرف معاویه و بدون خداحافظى راه کوفه را در پیش‏ گرفت‏

معاویه رو به عمرو عاص کرد و گفت :

حاضرم‏ تمام ثروتم را بدهم تا یکى از شما به اندازه‏ یکساعتى که این مرد از على طرفدارى کرد ، از من‏ طرفدارى کند

عمرو عاص گفت : بخدا اگر على به‏ شام بیاید ، من که عمرو عاصم ،نمازم را پشت سر او میخوانم اما غذایم را سر سفره تو میخورم.

‏ ( الأختصاص ص ١٣٨)

 

1 نفر این پست را پسندیده است

شعری در مورد دانایی

آنکس که بداند و بخواهد که بداند
خود را به بلندای سعادت برساند.

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب شرف از گنبد گردون بجهاند .

آنکس که بداند و نداند که بداند
با کوزه ی آب است ولی تشنه بماند !

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به مقصد برساند !! 

آنکس که نداند و بخواهد که بداند
جان و تن خود را ز جهالت برهاند !!

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند !!

آنکس که نداند و نخواهد که بداند
حیف است چنین جانوری زنده بماند!!!

از کتاب معراج السعاده:

۸ نفر این پست را پسندیده اند

لطایف قرآنی

روزی صفیُه دختر عبدالمطلب ،(عمه پیامبر (ص) ) نزد آن حضرت آمد و در حالیکه پیر شده بود گفت :

یا رسول ا.. دعا کن من به بهشت بروم .

رسول خدا (ص) فرمود :زنان پیر به بهشت نخواهند رفب .

صفیه از نزد حضرت برگشت و می گریست .

حضرت تبسمی کرد و فرمود :

به او خبر دهید که اول ،پیر زنان جوان شوند ، آنگاه به بهشت روند.

چرا که خداوند میفرماید :اِنُا آَنشاناهنَ اِنشاءََ فَجعلناهنُ اَبکاراََ (واقعه/۳۶ ).

ما زنان را در دنیا بیافریدیم ،آفریدنی.

سپس آنها را دختران بکر و دوشیزه خواهیم گردانید .

نشریه بشارت شماره ۲۴-ص۶۰

۱ نفر این پست را پسندیده است

گویش محلی قدیم فردوس(۲۷)

نُچ = نه ،علامت نفی و عدم موافقت

نُچ = چُرنه ،لوله کتری یا قوری یا آفتابه که از آن آب خارج میشود.

نُمازدِگَر= عصر ،بعداز ظهر ،وقت نماز دیگر (نماز عصر)

نَشِرگ= بچه ای که بخاط تولد فرزند بعدی ،دوره کامل دو ساله را شیر نخورده است.

نَرم و نَحول= شکستن و خرد کردن

نَرجِغ =نر جیغ ،جیغ بلند

نَوِرگ = بچه کوچک و ریزه،کوچک اندام

نِزِمبار = در هوای زمستان که ذرات ریز باران در حال بارش است و براحتی قابل رویت نیست .

۱ نفر این پست را پسندیده است

امام حسن مجتبی (ع)

 

کسی که عقل ندارد ،ادب ندارد

وکسی که همت ندارد ،مروت ندارد 

و کسی که دین ندارد ،حیا ندارد 

و حردمندی موجب معاشرت نیکو با مردم است 

و به وسیله عقل،سعادت هر دو عالم بدست می آید.

بحار ج ۷۸-ص۱۱۱

۱ نفر این پست را پسندیده است

زندگی همین حالاست

از افلاطون پرسیدند:شگفت انگیزترین رفتار انسان چیست؟
پاسخ داد:
‘از کودکی خسته می شود،برای بزرگ شدن عجله می کند و سپس دلتنگ دوران کودکی خود می شود!
ابتدا برای کسب مال و ثروت از سلامتی خود مایه می گذارد،

سپس برای بازپس گرفتن سلامتیِ از دست رفته ،پول خود را خرج می کند.
طوری زندگی می کند که گویی هرگز نخواهد مرد

و بعد طوری میمیرد که گویی هرگز زندگی نکرده است!
آنقدر به آینده فکر می کند که متوجه ازدست رفتنِ امروزِ خود نیست ،

در حالی که زندگی ،گذشته یا آینده نیست، بلکه

زندگی همین حالاست…

 

۱ نفر این پست را پسندیده است

واکاوی اصطلاحات فردوسی- ۱۸

کاوش واژه مرکب “لأله مِژِنگوک”(لاله مجنونک).

نوعی لاله کوچک واژگون سفیدشیری رنگ بایک خط زردرنگ برروی برگ آن.

درست این واژه تحریف شده ،لاله مجنون کوچک است.”ک “درآخرآن تصغیراست.

ارسالی از-آقای علیرضا عزیزی-پژوهشگر حوزه فرهنگ محلی و شاعر فردوسی.

این مطلب را می پسندم

پیشینه وجایگاه موسیقی مقامی خراسان کهن-تون(فردوس امروزی)-قسمت دوم

    مسعودی نام آلات موسیقی ایرانیان را چنین آورده است:

عود،نای ،تنبور،مزمار و چنگ،و گوید مردم خراسان بیشتر آلتی را در موسیقی به کار می بردند که

هفت تار داشت وآن را رِنگ(رِنج) می خوانده اند(امروز این ابزار موسیقی که به آن تار یا دو تار وگاه به ندرت سه تار می گوییم

از آلات باز مانده آن دوران است که به مرور زمان از تعداد تارهای آن کاسته شده ،و روز به روز پنجه ها ضعیف تر شده است.

وتار های آن نیزاز رینگ هفت رشته  به دوتار رسیده .و دستگاه های خلاصه شده در پنج دستگاه موسیقی تعریف می شود.

نام های مقامات :(راست-اصفهان-عراق-کوچک-حجاز-بوسلیک-عُشاق-حسینی-زنگوله-رهاوندی)

وهمچنین هفت دستگاه در موسیقی ایرانی به این نام ها مشخص شده است که عبارتنداز:

راست پنجگاه-چهار گاه-سه گاه-ماهور-نوا-شور-همایون

  متأخّران پنج دستگاه از شور استخراج کرده اند به این نام ها:(دشتی-اصفهان-ابو عطا-بیات ترک-افشاری)

آنچه در این تقسیم بندی ها از تاریخ گذشته وکهن موسیقی تون مانده است واشاره ای در منابع گوناگون به آن  ها شده،

مقام عُشاق پنجگاه ومقام ودستگاه هما یون است.

که حیدر تونی نوازنده دربار همایون پادشاه هند،

از پنج گاه گوشه ی عُشّاق نوعی مقام ساخت که به مدت صد سال در دربار همایون نواخته می شده است.

وآنچه از گوشه عُشاق برای موسیقی تون(فردوس امروزی) باقی مانده است چکّه است

   استاد خالقی موسیقی دان معاصر در مورد پنج گاه حیدرتونی  چنین نوشته است:

      پنجگاه حیدر تونی که مدّت صد سال در دربار هندوستان نواخته می شده است آوازی ایرانی است ودر پایان پنجگاه دوم خوانده می شود.وپنج گاه و   سپهر حالت در آمد (نوا) را دارد ومثل این است که به نوای پنجم فوقانی رفته باشیم وسپس عُشّاق شنیده می شود وراست پنجگاه تبدیل به ((نوا)) می گردد

   خالقی.موزیک  صصص ۱۶-۱۰-۹

  مقـــــام عُشّـــــاق تون:

عُشاق آوازیست ایرانی وآن در آواز های متعدّد نواخته می شود وآنچه باز مانده از عُشاق در خِطّه ی جلال تون به جا مانده است از موسیقی دانان ونوازندگان گذشته این سرزمین می باشد.که گوشه ی چکّه از آن نمونه است

چـــــکّــه گوشه ای از عُشــــاق تون

      چکّه گوشه ای است باز مانده از دوران حیدر تونی که همراه با چوب بازی وگردش نواخته واجرا می شود

واین حرکت چوب ها معنا دار است وگردش آن چکاوک وار مانند پرنده ی چکاوک که در زبان محلّی جال می گویند

ودر دیگر مناطق ایران طُــرقه نام دارد وبه رنگ ها وشکلهای مختلف که رقصِ مخصوص دارند خود قابل تأمّل بسیار است.

   جال همان پرنده ی افسانه ای است که برای رسیدن به خورشید هزار نام خداوند را از حفظ کرده

به سمت خورشید اوج می گیرد و۹۹۹نام خداوند را بر زبان می آورد

امّا از بیان آخرین نام خداوند عاجز می ماند وفراموش می کند و می سوزد ودر خورشید محو می گردد وخاکسترش به زمین می ریزد.

واین حرکت وچرخش جال برای نوازندگان چکّه تا آخرین نفس همراه بارقص وچوب بازی به نشانه حرکت سریع دوبال طُـــرقه ادامه پیدا می کند. که هنوز گوشه ی چکّه به یادگار از دوران حیدر تونی باقی مانده است

    چکــّــه(چکاوک):

      نوعی پرنده است از گنجشک اندکی بزرگتر وخوش آواز بوده است ودر گویش محلّی جُل یا جال می گویند.

وبه تازی قبره وابوالملیح خوانند ودر عراق آن را هوژه نامند.

نام نوائیست از موسیقی وآن را چکاوک گویند.  از نوای چکاوک اندر کوه-کبک در رقص کردن آمد باز

      سرشت وعادت چنان است که شب از جفت خود جدا می شود.

نر وماده یک جا خواب نمی کنند وبه زبان هندی (نر) آن را چکوا وماده اش را چکوی می نامند

واکثر مردم هند به واسطه ی مناسبت لفظی که در میان چکاوک وچکوا هست به غلط افتاده تصوّر نموده اند که این هردو به یک معنی است.

فرهنگ جهانگیری جلد ۲٫دکتر عفیفی صص ۱۵۱۲-۱۵۱۳

۳ نفر این پست را پسندیده اند