آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 214
  • بازدید دیروز: 105
  • بازدید هفته: 387
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

عمرولیث صفاری و سگ

بعد از آن که کار عمرولیث صفاری بالا گرفت، خیال دست اندازی و تصرف مملکت آل سامان که امرای قدیم و محترم بودند، نمود.

وی  با هشتاد هزار سپاه قصد آن مملکت کرد. امیراسماعیل سامانی پیغام فرستاد که:

خداوند مملکتی وسیع تر ارزانی داشته، امید آن که زمین کوچک را نادیده گرفته و به من واگذاری.

عمرو، به سخنان او التفاتی ننموده و در حوالی جیحون صف آرایی کرده.

امیراسماعیل نیز با دوازده هزار سوار، که بیشتر زین و برگ درستی نداشتند، صف آراسته،

چون جنگ در گرفت، اسب عمرو، سرکشی کرده و عنان از دستش ربود و او را در میان گروه دشمن برد.

امیر اسماعیل، امر نمود که او را زنجیر نهادند و به دست یکی از لشکریانش به زندان افکند.

عمرو بسیار گرسنه و مدتی بود که غذا نخورده بود. از نگهبان خوردنی خواست.

نگهبان پاره ای گوشت و قدری آب و نمک در سطلی که به اسب آب می دهند، ریخته به او داد تا طبخ نماید.

عمرو در همان خیمه قدری زمین را کند و آتش برافروخت و منتظر پخته شدن غذا نشست.

چون بوی گوشت بلند شد، سگی داخل خیمه شد و عمرو که در فکر فرو رفته بود متوجه نشد.

سگی برای ربودن گوشت، سر را به درون سطل کرد، دهانش بسوخت،  سر عقب برد و دسته ی سطل به گردنش افتاد.

با سطل به بیرون خیمه دوید. عمرو قاه قاه بخندید! نگهبان آواز او را شنیده و به درون خیمه آمد و به عمرو گفت:

جای آن دارد که از غم بمیری، نه آنکه بخندی.

تو ادعای پادشاهی می کردی و خود را شهریار می دانستی و امروز مانند دزدان، بند و غل بر گردن و در این گوشه گرفتاری!

چگونه تو را خنده آید با این حالت؟ عمرو در جواب گفت: خنده ی من نه از روی بی حسی و لاابالی گری است.

بلکه خنده ی من به بی اعتباری روزگار است!

چون دیروز همین وقت هزار و پانصد شتر برای حمل آشپزخانه ی من کم بود، که دستور دادم دویست شتر را اضافه نمودند.

ولی امروز سگی به سهولت آن را حمل نمود. چه آیین جهان، گاهی چنان و گاهی چنین باشد!

 

منبع : لطیفه ها و داستان های حکیمانه – حبیب ا.. اکبرپور

۲ نفر این پست را پسندیده اند

دادن پاسخ