آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 127
  • بازدید دیروز: 165
  • بازدید هفته: 100
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

غزلی از مولوی

 

هوسی است در سر من که سر بشر ندارم   من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی   من از او بجز جمالش طمعی دگر ندارم
کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس   چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی   که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
سفری فتاد جان را به ولایت معانی   که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند   تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد   که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن   دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم
تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیاید   بنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم
۵ نفر این پست را پسندیده اند

دادن پاسخ