آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 25
  • بازدید دیروز: 82
  • بازدید هفته: 22
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

قطب الدین حیـــــدرِ مـــوســوی تونی (۱)

                      قطب الدین حیـــــدرِ مـــوســوی تونی

سیّد والا گهری خوش سخن
صیت سخن گستریش تا به عرش
جان چو بپیموده به مُلک بقا
زاده ی ساداتِ به حق متّصل
تیغ بسی او زده در رزم دین
قطب ولایت ز علی دارد او
نام علی سلسله بندش بود
خطّه ی تون زادگه او بود
ربِّ جلیل آنکه رقم می زند
جود علی هیبت پنهانیش
زیت کلامش بود انوار دین
کشف شهودات بر او کم بود
قطره ی اشکش بچکد آفتاب
گر سوی تبریز سفر کرده او
تا به سوی خاک نجف می رود
قبضه ی شمشیر به کف می رود
زاده ی نسلی ز امام زادگان
گر بکند مدح کسان عین حق
هر چه سخن گفته ز دل گفته او
ده شده او منزل عرفانیش
غرق ز آفاق کلام علی

شعر دلش مشعر و چشم منا
تا به سخن حرف و بیانی بود
مکتب او سبک وقوع دل است
گر چه کلامش سخن اولیاست
سیر و سفر بر همه عالم نمود
او سوی دربار اگر می رود
غمزه کش ناز کسی کی  شود؟
مدح و ثنایش عطش جان ماست
رشته ی گفتار به کف دارد او
خِطّه ی تبریز پُر از نام او
خام منم تا نشناسم که کیست؟
سالک پرورده به غم آشنا
قالب شعرش شده همیان عشق
قوت کلامش شده یاقوت جان
رشته و زنجیر تو گر سبحه است
دست «شریف» از ره افساد و کین
سهو و لسانی که فراهم نمود
بیت به بیتش ز دلم سوختم
گر همه جا خون جگر می خورد
از صله ی اسب نگردد رضا
آهن و فولاد شود موم نرم
دست و دل و بازوی قدرت نما
خواسته اش پیرو استادی است
هر قدمش باعث خیری دگر

با پر شهپر به سوی قاف سیر
برکت عمرش شده تجدید خیر
لب به سخن تا به سفر می گشود
یزد و خراسان سوی شیراز و ری
یک پسرش سامریِ تون بود
ناقل اخبار و سخن گستری
وان دگرش نام چو تسکین بود
پخته ی گفتار سخن پروری
پیرو و پرورده ی صائب بود
حیدری آن مظهر اسرار دین
شاهد میدان عمل روز جنگ
هیبت نامش سپر رزم و تیغ
دایره ی درس و کلامش وسیع
پرده گشای همه ی رازها
بخشش او سفره ی بی انتها
صف شکن قدرت بیگانگان
شعله به آفاق جهان می زند
شورش و آشفتگی جان او
وصف مناجات کلامش متین
کشف شهودات بسی داشته
تا علم حیدری افراشته
تا به رضا ،مرتبه کامل شود
نیست چـــو مرتاض، قلنـــــدر صفت

 

مدح علی خوانده به هر انجمن
سبز شده بر قدمش ملک عرش
حیطه ی جولان پرش بی هوا
شسته دلش از هوس آب و گل
محو نموده  اثر مشرکین
حیدریان رفته به امداد او
شمس علی جدّ بلندش بود
یک قدم از بخشش مینو بود
بر دل او لوح و قلم می زند
بر سر سجّاده ی عرفانیش
زنده کن هیبت والسّابقین
یک سر مو از رخ آدم بود
زنده کند شورش و هم انقلاب
ترک سر و ترک خطر کرده او
با سر شوریده به صف می رود
خود  هدف و سوی هدف می رود
زنده کن خِصلت آزادگان
هجو بیانش نرسد یک ورق
سلسله ی عشق عیان مو به مو
در ره سیر رب ربّانیش
مرتبه اش واضح و بس منجلی

در بر یاران شده انگشت نما
پیرو و شاگرد لسانی بود
رفتن هندش تو مگو مشکل است.
معجزه گفتن سخنش هم رواست
هر قدمش تجربه ای می فزود
با دل غمبار اگر می رود
کورش و جمشید وگر، کی شود
یاد حسین و همه ی اولیاست
از لب و دندان چو شکر بارد او
کّلِ زمینش شده یک گام او
ذرّه ز ناپختگیش نیست نیست
کرده چو غوّاص به تن، او شنا
ریزه خور لقمه ی ارکان عشق
سرزده لؤلؤ ز دلش بر زبان
یا رب او بی شک و بی شبهه است
کرد چو دامی به ره او کمین
ضعف ز  استاد خودش وانمود
معرفت و زندگی آموختم
آتش کین عین شرر می خورد
مرتبه ی کامل او شد رضا
در بر ایتام به رخ خَوی ز شرم
لشکر باطل به عیان بر ملا
بر دل مردم هدفش شادی است
منشأ برکت شده و پر ثمر

عمر سفر کرده و هر سو به خیر
پا زده بر خانقه و هر چه دیر
باب خطر باز به بر می گشود
او به اشارات سخن کرده طی
وسعت علمش بسی افزون بود
حافظ شهنامه به لفظ دری
سِلک پدر گوش به تمکین بود
بر شده از انس و فرا از پری
بر سخن تر همه طالب بود
عین صراطش شده عین الیقین
با دل خونین، رخِ پر آب و رنگ
بارش خونبار شرر همچو میغ
مرتبه ی قطبی او بس رفیع
نخبگی نخبه ی آوازها
قلّه ی اِستاده به نامش خدا
نازکش بازوی پروانگان
سلسله ی عشق به جان می زند
نقش درخشنده ی ایمان او
حلقه ی درس سخنش بس امین
بذر عمل از غم دین کاشته
هر دو جهان را به جو انگاشته
نور حقیقت همه حاصل شود
قلـــه یِ فتحـــش همــه ســـو معرفت

۳ نفر این پست را پسندیده اند

دادن پاسخ