آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 96
  • بازدید دیروز: 47
  • بازدید هفته: 141
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

مردی که اندرز خواست

مردی از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید . از آن حضرت پندی و نصیحتی تقاضا کرد .

رسول اکرم به اوفرمود : « خشم مگیر » و بیش از این چیزی نفرمود .

آن مرد به قبیله خویش برگشت . اتفاقاً وقتی که به میان قبیله خود رسید ، اطلاع یافت که در نبودن او حادثه مهمی پیش آمده ،

از این قرار که جوانان قوم او دستبردی به مال قبیله ای دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل کرده اند

و تدریجاً کار به جاهای باریک رسیده و دو قبیله در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده اند و آماده جنگ و کارزارند .

شنیدن این خبر هیجان آور خشم اورا برانگیخت .

فوراً سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و اماده همکاری شد .

در این بین گذشته به فکرش افتاد ، به یادش آمد که به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده ،

به یادش آمد که از رسول خدا پندی تقاضا کرده است و ان حضرت به او فرموده جلو خشم خود را بگیر .
در اندیشه فرو رفت که چرا من تهییج شدم به چه موجبی من سلاح پوشیدم و اکنون خود را مهیای کشتن و کشته شدن کرده ام ؟!

چرا بی جهت من برافروخته و خشمناک شده ام ؟!

با خود فکر کرد الان وقت آن است که آن جمله کوتاه رسول اکرم (ص) را به کار بندم .
جلو آمد و زعمای صف مخالف را پیش خواند و گفت : « این ستیزه برای چیست ؟

اگر منظور غرامت آن تجاوزی است که جوانان نادان ما کرده اند ، من حاضرم از مال شخصی خودم ادا کنم .

علت ندارد که ما برای همچو چیزی به جان یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم . »
طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند ، غیرت و مردانگی شان تحریک شد و گفتند :

« ما هم از تو کمتر نیستیم . حالا که چنین است ما از اصل ادعای خود صرف نظر می کنیم . «
هر دو صف به میان قبیله خود بازگشتند .

این مطلب را می پسندم

دادن پاسخ