آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 191
  • بازدید هفته: 206
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

لطیفه


اشتها

روزی در جایی نذری می دادند از فقیری که از آن حوالی می گذشت پرسیدند:«اشتها داری؟» گفت:« من در این جهان جز اشتها چیزی ندارم

سپر

ساده دلی به جنگ رفته بود. سپر بزرگی با خود داشت که برای محافظت از جان خویش برده بود. چندی نگذشت که از بالای قلعه سنگی بر سرش زدند وبشکستند. دست بر سر شکسته گذاشت و گفت:«مگر کورید؟… سپر به این بزرگی را نمی بینید و سنگ بر سرم می زنید؟! »

چاه

ساده دلی را پسر در چاه افتاد. سر به درون چاه کرد وگفت:«پسرجان،جایی مرو تا طنابی آورم و تو را نجات دهم

خر گمشده

 مردی خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یک گورخر پیدا می کند.

به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت.

وظیفه و تکلیف

روزی پسری بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.

 یکی گفت: “پسرک! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟”‌

پسر جواب داد: “اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند تقصیر  من چیست.  

من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن کوتاهی نمی کنم.

اسب من کو

 ساده دلی در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و او از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دم آن رسید! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید.

 

 

 

 

 

 

منبع :سایت تبیان

۷ نفر این پست را پسندیده اند

۱ پاسخ به “لطیفه”

دادن پاسخ