آمار بازدید
  • کاربران حاضر: 1
  • بازدید امروز: 51
  • بازدید دیروز: 75
  • بازدید هفته: 34
آخرین دیدگاه‌ها
اوقات شرعی


آمار

حکایتهای بهلول (۷)

بهلول در سر سفره 

 روزی بهلول با خلیفه سر یک سفره با همدیگر غذا می خوردند .

 ناگهان خلیفه در لقمه بهلول موئی دید و گفت : آن مو را ازلقمه خود برگیر.

در جواب گفت : سر سفره کسی که بدست مهمان نگاه می کند نشستن ندارد و ازمجلس خارج شد . 

 بهلول و سرکه 

 مریضی از بهلول برای دفع مرضش سرکه هفت ساله خواست. 

بهلول گفت : سرکه هفت ساله دارم ولی به کسی نمی دهم . 

مریض پرسید چرا نمی دهی ؟ 

 بهلول در جواب گفت: اگر می خواستم بدهم ،هفت سال نمی ماند .

 فلسفه کفشهای بهلول

 بهلول روزی به مسجد رفت و از ترس آن که مبادا کفش هایش را بدزدند یا با دیگری عوض شود ، آنها را زیر لباد ه اش پیچید و در گوشه ای نشست.

شخصی که کنارش بود چون بر آمدگی زیر بغل او را دید گفت:

به گمانم کتاب پر قیمتی در بغل داری؟ چه نوع کتابی است؟

بهلول گفت: کتاب فلسفه.

غربیه پرسید: از کدام کتاب فروشی خریده ای؟

بهلول گفت: از کفاشی خریده ام .

 پرسش خلیفه ازبهلول

روزی خلیفه از بهلول پرسید: تا به امروز موجودی احمق تر از خود دیده ای؟

 بهلول گفت: نه والله، این نخستین بار است که می بینم.

 

http://www.alisadeghi1379.blogfa.comمنبع :بهلول/

۱۱ نفر این پست را پسندیده اند

دادن پاسخ